داستان پند آموز علت دیوانگی ملانصرالدین و ضرر ملانصرالدین

داستان پند آموز علت دیوانگی ملانصرالدین و ضرر ملانصرالدینداستان پند آموز

داستان پند آموز علت دیوانگی ملانصرالدین و ضرر ملانصرالدین

علت دیوانگی ملانصرالدین

زمانی هارون الرشید در مشورت با خواص خود

به این نتیجه رسید که بهلول را به عنوان قاضی بغداد معرفی کند.

بهلول را خواست و گفت: در کار حکومت باید مارا کمک کنی ، یعنی قضاوت شهر بغداد را

باید بعهده بگیری.

بهلول گفت: من شایسته نیستم و تواناییش را ندارم.

هارون گفت: بغدادیان تورا قبول دارند و غیر تورا نمی خواهند!

بهلول گفت:سبحان الله ، من به حال خودم آگاهترم! اگر من در این که می گویم( صلاحیت ندارم)

صادق باشم ، پس صالح نبودن من به اثبات می رسد ؛ و اگر کاذب باشم ، باز هم شخص

کاذب برای این مسئولیت سزاوار نخواهد بود.

بهلول بسیار عذر و بهانه آورد ؛ ولی هارون قبول نمی کرد.

آخرسر ،  بهلول یک شب مهلت خواست تا فکر کند.

بهلول سراسر شب را فکر کرد و به این نتیجه رسید که راهی جز اینکه خود را به دیوانگی بزند ندارد!

بنابراین صبح مثل کودکان بر “نی” سوار شد و کوچه و بازار را دور زد تا مردم از او به عنوان قاضی یاد

نکنند.

هارون که این قضیه را شنید ؛ گفت:

بهلول با زیرکی زیر بار قضاوت نرفت.

ضرر ملانصرالدین

روزی ملا کنار نهر آبی نشسته بود که ده نفر نابینا به او رسیدند و گفتند: در مقابل دریافت نفری یک دینار ما را از

نهر بگذران.ملا 9 نفر را رد کرد و هنگامی که داشت نفر آخری را از آب می گذراند ناگهان نابینای بیچاره داخل آب

افتاد. با سر و صدای او بقیه متوجه غرق شدن او گردیدند و بانگ بر آوردند که چرا مواظب نبودی و موجب غرق

شدن برادر ما گردیدی؟ ملا در جواب گفت: من یک دینار ضرر کرده ام

شما چرا ناراحتید و داد و فریاد راه انداخته اید؟!!

داستان پند آموز علت دیوانگی ملانصرالدین و ضرر ملانصرالدین

مطالب مرتبط

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.