داستان پند آموز زنی که راز زندگیش را فاش کرد

داستان

داستان پندآموز یک زندگی مشترک

زن وشوهری بیش از 60سال با یکدیگر زندگی مشترک داشتند. آنها همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند. در مورد همه چیز با هم صحبت می کردند و هیچ چیز را از یکدیگر مخفی نمیکردند مگر یک چیز:یک جعبه کفش در بالای کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نکند و در مورد آن هم چیزی نپرسد.

در همه ی این سالها پیرمرد آن را نادیده گرفته بود و در مورد جعبه فکر نمی کرد. اما بالاخره یکروز پیرزن به بستر بیماری افتاد و پزشکان از او قطع امید کردند.

در حالی که با یکدیگر امور باقی را رفع رجوع می کردند پیرمرد جعبه کفش را از بالای کمد آورد و نزد همسرش برد. پیرزن تصدیق کرد که وقت آن رسیده که همه چیز را در مورد آن جعبه به شوهرش بگوید. واز او خواست تا در جعه را باز کند. وقتی پیرمرد در جعبه را باز کرد دو عروسک بافتنی و دسته ای پول بالغ بر 95 هزاردلار پیدا کرد. پیرمرد در این باره ازهمسرش سوال کرد

تعدادی از دانشمندان جمع شدند تا با تحقیق در متن قرآن ؛ خطا و اشتباهی در آن بیابند و به این ترتیب قرآن را رد کنند!!!!.

لذا بسیار در متن قرآن و کلمات آن دقت کردند تا اینکه به این آیه رسیدند که در مورد داستان حضرت سلیمان است که وقتی مورچه ای لشکر حضرت سلیمان را میبیند به سایر مورچه ها میگوید :پناه بگیرید تا لشکر سلیمان شما را خرد نکنند
(لایحطمنکم)
در حالی که:
این کلمه با مصدر (تحطیم = خرد شدن شیشه) در زبان عربی فقط در مورد شیشه به کار میرود اما مورچه ها آن را درباره ی خود بکار برده اند.!!!
پس این اشکالی است که میتوان به متن قرآن گرفت !!!!
بعد از آن یک دانشمند استرالیایی در تحقیقات علمی خود کشف کرد که:بیش از 75 درصد از غشای خارجی بدن مورچه ها را شیشه تشکیل میدهد
و با کشف این معجزه ی قرآن بلافاصله به اسلام ایمان آورد و مسلمان شدنش را اعلام نمود

چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند,یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت تفریحی رفتند!

زمانی که از مسافرت برگشتند,متوجه شدند در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و در حقیقت یک روز دیرتر رسیدند.بنابراین تصمیم گرفتند پیش استاد خود بروند و علت جاماندن از امتحان را برای او توضیح دهند.

انها به استادشان گفتند:ما به مسافرت رفته بودیم که در راه بازگشت,لاستیک ماشینمان پنجر شد و از انجایی که لاستیک زاپاس همراه نداشتیم,مدت زیادی طول کشید تا ماشینی را پیدا کنیم و از او کمک بگیریم.به همین دلیل یروقت به خانه رسیدیم.استاد با کمی مکث پذیرفت که انها روز بعد امتحان دهند.

فردای ان روز هر چهار دانشجو به دانشگاه رفتند و استاد هر کدام از انها را به یک اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک,ورقه ی امتحانی داد و از انها خواست که شروع کنند.

اولین مسئله که 5 نمره داشت,سوال خیلی اسانی بود و انها به راحتی به آنها پاسخ دادند.سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال اخر که 95 نمره داشت پاسخ بدهند!
سوال این بود کدام یک از چهار لاستیک ماشینتان پنچر شده بود؟

مطالب مرتبط

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.