داستان عبرت آموز و جدید نیمه اول دی ماه 93 در کافه جوک

داستان عبرت آموز و جدید نیمه اول دی ماه 93 در کافه جوک
داستان عبرت آموز و جدید نیمه اول دی ماه 93 در کافه جوک

داستان عبرت آموز

داستان عبرت آموز و جدید نیمه اول دی ماه 93 در کافه جوک

داستان عبرت آموز

همان طور که از روي چراغ راهنمايي به آدم ها  نگاه مي کرد؛ بين چند انتخاب دشوار مردد مانده بود. سرش گيج مي رفت. دود زياد و صداي بوق ها کلافه اش کرده بود. دوست داشت همان لحظه از روي چراغ پرواز کند.
***
گل مريم زود پژمرده مي شود و وقتي پژمرده شود ديگر مشتري ندارد. با امروز، مي شود 2 روز که دسته اي از گل هاي مريم روي دست  دخترک  گل فروش باد کرده اند.
***
راننده تاکسي رسيد سر چهار راه، نگاهي به شمارش معکوس چراغ انداخت، هنوز 90 ثانيه مانده بود تا چراغ سبز شود. با خودش گفت: «الان که دارم خالي مي رم، اين چراغ هم که مدام متوقف مي شه، اگه زودتر سبز بشه مي تونم برسم اول خط و يک دور ديگه مسافر  بزنم و گرنه امشب هم بايد دست خالي برم خونه!»
***

داستان عبرت آموز
از پشت فرمان بنز، مدام به ساعتش نگاه مي کرد؛ نکند دير به بيمارستان برسد و …. خدا خدا مي کرد چراغ زودتر سبز شود.
***
دخترک کلافه بود، هنوز يک عالمه گل مريم داشت که بايد تا خيابان ها شلوغند بفروشد. زير چشمي نگاهي به چراغ انداخت و گفت: «چقدر تند تند مي گذره، الانه که سبز بشه و از کاسبي بيفتم.»
***
هميشه با خودش مي گفت: «کار ما فرشته ها خيلي سخته؛ اما خدا….» تا اين که يک روز از طرف خدا مامور شد تا به چهار راه بزرگمهر برود و آرزوهاي مردم را برآورده کند. بالاي چراغ راهنمايي نشسته بود و بين آرزوهاي دخترک گل فروش، راننده تاکسي و مرد بنز سوار مردد بود. سرش را رو به بالا برد و گفت: «خدا جون من اين کاره نيستم. منو بفرست همون واحد ثبت اعمال بندگان!» همکارش سر رسيد و گفت: «قرار شد همين جا بموني و وقايع چهار راه بزرگمهر رو ثبت کني، به آرزوهاشون هم کار نداشته باش.»
***
راننده بنز چشمش به دخترک گل فروش افتاد، شيشه را کشيد پايين و دخترک رو صدا زد و گفت: «خانمم گل مريم خيلي دوست داره، همشو ازت مي خرم به شرطي که دعا کني خوب بشه؟ همش چند؟» دخترک با خوشحالي گفت: «15 هزار تومن!» مرد جواب داد: « اينم 20 تا، فقط دعا يادت نره!» راننده تاکسي داشت حرص مي خورد که دخترکي ژوليده به شيشه ماشينش زد، راننده با بي حوصلگي گفت: « برو بچه چيزي نمي خوام!» دخترک گل فروش جواب داد: «من که چيزي براي فروش ندارم. مي خواستم ببينم دربست تا خيابان آرزو چند مي گيرين؟

داستان عبرت آموز

داستان عبرت آموز

داستان عبرت آموز

داستان عبرت آموز

داستان عبرت آموز

يک روز وقتى کارمندان به اداره رسيدند، اطلاعيه بزرگى را در تابلوى اعلانات ديدند که روى آن نوشته شده بود: آديروز فردى که مانع پيشرفت شما در اين اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشييع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مى‌شود دعوت مى‌کنيم.آ در ابتدا، همه از دريافت خبر مرگ يکى از همکارانشان ناراحت مى‌شدند اما پس از مدتى، کنجکاو مى‌شدند که بدانند کسى که مانع پيشرفت آن‌ها در اداره مى‌شده که بوده است.
اين کنجکاوى، تقريباً تمام کارمندان را در ساعت ١٠ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعيت زياد مى‌شد هيجان هم بالا مى‌رفت. همه پيش خود فکر مى‌کردند: آاين فرد چه کسى بود که مانع پيشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!آ کارمندان در صفى قرار گرفتند و يکى يکى نزديک تابوت مى‌رفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مى‌کردند ناگهان خشکشان مى‌زد و زبانشان بند مى‌آمد. آينه‌اى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مى‌کرد، تصوير خود را مى‌ديد. نوشته‌اى نيز بدين مضمون در کنار آينه بود: آتنها يک نفر وجود دارد که مى‌تواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نيست جز خود شما. شما تنها کسى هستيد که مى‌توانيد زندگى‌تان را متحوّل کنيد. شما تنها کسى هستيد که مى‌توانيد بر روى شادى‌ها، تصورات و موفقيت‌هايتان اثر گذار باشيد. شما تنها کسى هستيد که مى‌توانيد به خودتان کمک کنيد. زندگى شما وقتى که رئيستان، دوستانتان، والدين‌تان، شريک زندگى‌تان يا محل کارتان تغيير مى‌کند، دستخوش تغيير نمى‌شود.
زندگى شما تنها فقط وقتى تغيير مى‌کند که شما تغيير کنيد، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذاريد و باور کنيد که شما تنها کسى هستيد که مسئول زندگى خودتان مى‌باشيد. مهم‌ترين رابطه‌اى که در زندگى مى‌توانيد داشته باشيد، رابطه با خودتان است. خودتان را امتحان کنيد. مواظب خودتان باشيد. از مشکلات، غيرممکن‌ها و چيزهاى از دست داده نهراسيد. خودتان و واقعيت‌هاى زندگى خودتان را بسازيد. دنيا مثل آينه است. انعکاس افکارى که فرد قوياً به آنها اعتقاد دارد را به او باز مى‌گرداند

هر گاه بخواهند کسی را به مقاومت در مقابل دشمن یا حوادث تشویق و تشجیع کنند از ضرب المثل بالا استفاده کرده یا به اصطلاح دیگر می گویند: مانند سد سکندر پایداری کن

داستان عبرت آموز

داستان عبرت آموز

 داستان عبرت آموز

داستان عبرت آموز

اسکندر ذوالقرنین در بازگشت از ظلمات به شهری سبز و آراسته رسید که در پای کوهی بلند واقع شده بود. بزرگان شهر به خدمت شتافتند و از خراب کاری قومی به نام یاجوج و ماجوج شکوه و زاری کردند: قالوا یا ذوالقرنین.ان یاجوج وماجوج مفسدون فی الارض. و برای توضیح بیشتر گفتند که این جانوران اندامی پرموی ودندانی چون دندان گراز دارند. گوشهایشان به قدری پهن است که در موقع استراحت یکی را بستر ودیگری را رپوش می کنند ! در فصل بهار گروه گروه از کوهسار فرود می آیند و خواب وآسایش رابر ما تباه می سازند.

اسکندر چون شرح ماجرا شنید بی نهایت تحت متأثر گردید و با گروهی از دانشمندان که در التزام بودند به گذرگاه یاجوج و ماجوج شتافت ومحل تنگه بین دو کوه را که معبر اقوام وحشی بود از نزدیک وارسی کرد.

آن گاه فرمان داد دو دیوار از دو پهلوی کوه به ارتفاع پانصد ارش و پهنای یک صد ارش بنا کردند ، سپس سنگ و گچ و آهن ومس و روی و گوگرد ونفت وقیر را به وسیله حرارت آتش با یکدیگر در آمیختند و میان دو دیوار را با این دو ماده مخلوط و ممزوج به کلی پر کردند و بدین وسیله سکنه جنوبی سد از تعرض و آسیب قوم یاجوج و ماجوج برای همیشه مصون ماندند.

داستان عبرت آموز

داستان عبرت آموز

داستان عبرت آموز

داستان عبرت آموز

مطالب مرتبط

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.