داستان خواندنی و جالب نیمه دوم مهرماه 93 در کافه جوک

داستان خواندنی و جالب نیمه دوم مهرماه 93 در کافه جوک
داستان خواندنی و جالب نیمه دوم مهرماه 93 در کافه جوک

داستان خواندنی و جالب

داستان خواندنی و جالب نیمه دوم مهرماه 93 در کافه جوک

داستان خواندنی و جالب

اصل ماجرا هر چه بود هیچ ربطی به نیمکت سیمانی پارک روبه روی خانه ی آقای دکتر فنونی و دختر و پسر ی که رویش نشسته بودند و گل می گفتند و گل می شنیدند نداشت.به دختر چشم فندقی و تیرچراغ برق و اصرارهای دکتر حکیمی برای عمل ستون فقرات آقای فنونی هم مربوط نمیشد. اصل ماجرا این بود که چهار تا دکتر متخصص زنان که حالا بعد از انقلاب و وفور پزشک زن متخصص زنان در دکانهایشان بگی نگی تخته شده بود و گاهی مثلا سه روز در هفته یا نه دو روز درهفته دوساعتی می رفتند و توی مطبشان می نشستند که چند تا مگس بپرانند تصمیم گرفتند شبهای جمعه دور هم بنشینند و ورقی بازی کنند و پیکی بزنند و گپی و گفتی و خلاصه شبی بگذرانند.تصمیمشان هم عملی شد و حالا یک سالی بود که این داستان ادامه داشت .به جایی هم نمی رسید که از اول هم قرار نبود برسد.

داستان خواندنی و جالب

داستان خواندنی و جالب

داستان خواندنی و جالب

داستان خواندنی و جالب

دکتر فنونی هیچوقت ازدواج نکرد …یعنی هیچوقت نشد که به صرافت بیفتد ازدواج کند. حس غریبی در مورد بالا رفتن سن داشت .همیشه حس می کرد 25 ساله است. نه به خاطر اینکه روحیه ی خوبی داشت یا زنهای زیادی دور و برش بودند یا اینکه خوب می دوید یا نفس تنگی نداشت.نه. تنها به این دلیل ساده که وقتی تلویزیون را روشن می کرد و برنامه ی ورزشی مورد علاقه اش را می دید و تخمه می شکست. همیشه فکر می کرد یا بهتر است بگوییم حس می کرد همه ی این بازیکن های فوتبالی که توی زمین می دوند از او بزرگترند..دلیلش هم ساده است . دکتر فنونی وقتی هنوز پسر نوجوانی بود و توی کوچه گل کوچک بازی می کرد برایش مثل روز روشن بود که وقتی بزرگ شود حتما یک فوتبالیست قهار و نامی خواهد شد . البته خب بعدها که انگشتهای پایش زیر ماشین همسایه ماند و دچار شکستگی شد و دکتر قدغن کرد که فوتبال بازی کند به آرزویش نرسید اما باز از آنجایی که آدم خاطرات تلخش را فراموش می کند و آرزوهایش را نه ؛ مسیله ی شکستگی از یاد آقای فنونی رفت و آرزوی سوپر استار شدن نه .از حق اگر نگذریم البته لحظاتی هم بود که آقای فنونی می دانست 55 ساله است مثلا صبحهایی که کمر درد امانش را می برید و نمی توانست برای برداشتن زیر سیگاری از روی زمین خم شود و مجبور بود کجکی کجکی پاهایش را بسراند وآرام آرام دستش را به دیوار بگیرد و به هر ترتیبی شده دراز بکشد و همانجا دراز کش سیگارش را دود کند. و از درد به خود بپیچد. با اینهمه اینها از لحظات نادر بود و از وقتی شبکه سه سیما راه اندازی شده بود و ماهواره و چه و چه و از بیست و چهار ساغت ده ساعت تمام امکان تماشای فوتبال بود خب معلوم است که آقای فنونی هم ده ساعت از ساعات گرانبهایی را که باید در آنها به صرافت ازدواج می افتاد فکر می کرد از همه ی بازیکنهای فوتبال جوان تر است و لابد هنوز وقتش نرسیده.

داستان خواندنی و جالب

داستان خواندنی و جالب

داستان خواندنی و جالب

 داستان خواندنی و جالب

و اما هفته ی پیش درست چهارم دی ماه سال 80 بود یک پنجشنبه روزی که همه ی دکترها خانه ی جاسمی سر ظفر جمع شده بودند. و دست بر قضا -حالا جنس اسباب خوب بود یا سردماغی آقایان دلیل دیگری داشت خیلی مهم نیست – آقایان فیلشان یاد هندوستان کرد و از دوران دبیرستان البرز بگیر و بعدتر قبولی در دانشکده ی پزشکی اهواز و همینطور تا دوران انترنی و بعد اسیستانی در بیمارستان فیروزگر تهران و بعد افسر بهداری بودن و چه و چه و بیا تا موس موس کردنهای دخترهای دانشکده پرستاری و بعد مهمانی های کوبلی رفتن و دانسینگ های چنانی و پارتی های دانشجویی و قرار های چلوکبابی حاتم .و زن گرفتن و بچه دار شدن وبرس به ماجراهای خرد و ریز توی مطب زنان ودوران چل چلی خلاصه صحها گل کرده بود و قصد تمام شدن نداشت.

ای ..ای گفتن جاسمی و صارمی و صیفی که به اینجا رسید.دکتر فنونی آسش را رو کرد ورجزش را خواند و ژتونها را برداشت و بانک را برد.این شد که صدای همه به آسمان رفت که:ببین چه مرد رندی ست این ..حواس همه را پرت می کند کارش را هم زیرسیبیلی جلو می برد.

آقای فنونی که صدایش را درنیاورد و خورد و دم نزد و برگها را که داد به صیفی تا بریزد . دوستان حسابی لج کردند که چرا این دوست عزیز تا به آن روز آس دلبری رو نکرده تازه از این همه بی بی یک زن وجیهه ی خوب هم برای خودش دست و پا نکرده و توله ای چیزی هم پس نینداخته و با اینهمه مال و منال وارثی هم ندارد. بعد یک کم دیگر که گذشت و هرکدام تنهایی به نتیجه ای که نرسیدند مسیله را به شور گذاشتند چون دیگر حالا جدا به صرافت افتاده بودند ومی خواستند رفاقتی و راست و حسینی برایشان بگوید که : راستی چرا ؟

داستان خواندنی و جالب

داستان خواندنی و جالب

داستان خواندنی و جالب

داستان خواندنی و جالب

دست اخر چنان عرصه بر دکتر فنونی بیچاره تنگ کردند که او هم بساط درد دلش را ریخت رو داریه که : بعله زمانی کسی بوده است و خال لبی داشته است و دلی از او برده است و یک روز هم ناغافل زده است به بیابان خدا یا جایی پرت تر و پیدایش نشده که نشده…داستان که به این جا رسید یاد ایام جوانی داغ دل دوستان را تازه کرد و حالا که اندوه عمیق رفیق شفیق را می دیدند ومی دانستند که نه بابا این دکتر فنونی شان هم زمانی دلی در سینه داشته هی بیشتر گیلاس به هم کوبیدند و بیشتر خواستند که بشنوند و شنیدند.

دکتر فنونی که حالا کله و چانه اش هم گرم شده بود دل به دریا زد و خاطره ای از یکی از همکاران قدیم ساخت و پرداخت و همانطور که برگهای تازه را تقسیم می کرد داستانش را با آب و تاب برای دوستان تعریف کرد.داستان مربوط به پرستاری بود که یکی دوماهی وارد بیمارستان فیروزگر شده بود و آقای فنونی می گفت که خالی گوشه ی لبش داشته وچشمهایش درست رنگ فندق بوده …قد متوسط و روحیه ی عالی ..آقای فنونی به دوستانش که هرچه تلاش می کردند این همکار قدیمی را به یاد نمی آوردند هی آدرس می داد که قدش فلان طور بود و خنده اش بهمان جور و عادت هم داشت که همیشه روسری گرتی کوچکی روی موهای بلند قهوه ای اش ببندد ..داستان که به اینجا رسید جاسمی فریاد بر آورد که آها …اختر را می گویی و وقتی گفت اختر همه یادشان آمد که او کدام اختر را می گوید ..چون انگار کسی نبود که عاشق این اختر خانم با آن چشمهای درشت فندقی اش نشده باشد.چند دقیقه ای به سکوت و بازی و برگ گذشت تا صارمی بالاخره گفت : راستی اختر چه شد بچه ها؟ حالا همه کنجکاو شده بودند بدانند اختر کجاست و چه می کند. آقای فنونی که تازه فهمیده بود نشانی هایی که داده راستی راستی مال یک ادمی خلاصه توی این دنیا هست. خودش را جمع و جور کرد و تا بیاید بگوید که نه آنقدرها هم مهم نبوده و بخواهد داستانی سر هم بندی کند جاسمی دیگر لب تابش را باز کرده بود و توی فیس بوک نامش را سرچ کرده بود و توکلی راه افتاده بود توی فون بوک موبایلش به گشتن دنبال اسمی که او را به اختر وصل کند و صارمی جلوتر از همه کارتها را پرت کرده بود پولها یی را که برده بود دسته کرده بود و پریده بود سمت تلفن و حالا داشت آدرس خانه ی اختر را می گرفت. خواهر اختر خانوم که انگار از بستر بیماری سخت انفولانزا بلند شده بود شماره ی تلفن فنونی را از صارمی گرفت و گفت که اگر خواهرش این دوست قدیمی را به یاد بیاورد و تمایل داشته باشد زنگ خواهد زد.بعد هم چند سرفه ای مرحمت فرمود و خداحافظ خداحافظ .

داستان خواندنی و جالب

داستان خواندنی و جالب

داستان خواندنی و جالب

داستان خواندنی و جالب

خب البته طبیعی ست که این کار دوستان اعصاب ضعیف آقای فنونی را به هم ریخت و انقدر عصبانی از خانه ی رفقا زد بیرون که یادش رفت پولهایی را که باخته بود از صارمی پس بگیرد ..البته سر کوچه یادمش آمد …اما عصبانیت و دلخوری اش آنقدر الکی نبود که پاشود برود دوباره زنگ خانه را بزند و بگوید پولهایم را پس بدهید.

این شد که بازنده و دلخور راهی خانه شد . سر کوچه تنگ خانه اش که رسید دخترک چشم فندقی که عادت داشت پنجشنبه غروبها خدا می داند برای چه دم تیر چراغ برق کوچه ی دکتر فنونی بایستد لبخندی تحویلش داد .دکتر فنونی در را باز کرد و بدون آنکه جواب لبخندش را بدهد رفت داخل خانه اش. وقتی که لباسهایش را در آورد و پالتو اش را آویزان کرد تازه یادش آمد که داشت دستش خراب میشد و دودست آخر را بد باخته بود و حالا که اینجوری شد خیلی هم بد نشد و شاید اگر بیشتر می ماند بیشتر از اینها می باخت و اعصابش هم سگی می شد حتما بعد باخودش فکر کرد تازه اتفاقی هم که نیفتاده اختر که مسلما او را به یاد نخواهد آورد و زنگی چیزی هم نخواهد زد و قضیه تمام است . چند تا فحش هم نثار روح اجداد خانوم باز صارمی کرد و تن ماهی ای انداخت توی آب جوش و تا قل قل بزند به مغزش فشار آورد که بفهمد این اختر خانوم که بود و چه شکلی بود ؟و اصلا او را دیده است یا نه ؟اما هرچه بیشتر فکر کرد کم تر معلومش شد دوستان از کدام اختر حرف می زده اند.

داستان خواندنی و جالب

داستان خواندنی و جالب

داستان خواندنی و جالب

داستان خواندنی و جالب

داستان به باز کردن تن ماهی و در آوردن نان لواش از داخل تستر نیانجامید …گوشی همراه آقای فنونی به صدادر آمد و زنی با هیجان هر چه تمام تر از آن طرف خط گفت که نامش اختر است . نمی خواهم هیچ اشاره ای به دهان باز و قیافه ی دیدنی آقای دکتر بکنم .ولی نمیشود از صدای دورگه ی اختر خانوم گذشت که مثل صدایی که از گلوی قناری دور از جفت بیرون بیاید بغض آلود بود. با چه هیجانی از مرام و معرفت دکتر می گفت و چقدر سپاسگزار بود که دکتر او را به یاد داشته و بعد از اینهمه سال به او زنگ زده ..سر آخر هم چند تا خاطره ی دست اول از دوران خوش کشیک های دکتر در زمان اسیستانی گفت و این را هم با تاکید اضافه کرد که تا به حال ازدواج نکرده ..هرچند که نگفت به خاطر دکتر و حس وفای به او ازدواج نکرده اما اینهمه پر رویی در او بود که همچین چیزی مد نظرش باشد وبخواهد به طور ضمنی به چنین موضوعی اشاره هم بکند.این را که گفت دکتر هم خیلی به خودش فشار آورد و تمام تلاشش را کرد تا تا باد شکمش را کم صدا و مسلسلی بیرون بدهد نه خیلی یک دفعه و انفجاری…خلاصه عهد و قراری گذاشتند وقرار شد فردا غروب همدیگر را ببینند و به یاد ایام قدیم غروبی را با هم بگذرانند…البته آقای فنونی خودش می دانست وقتی خانمها به جای صبح یا بعد از ظهر.. غروب ها قرار می گذارند این احتمال همیشه هست که کار به ابراز عشقهای عجولانه و هات برسد و دیدار تا پاسی از شب ادامه پیدا کند . این شد که تمام مدت داشت فکر می کرد اشتباه کرده و حرف دوستش دکتر حکیمی را به گوش نگرفته و زیر عمل ستون فقرات نرفته ومعلوم نیست فردا غروب خلاصه این کمر وامانده او را جا بگذارد یا نه …فقط وقتی گوشی را گذاشت و لای مبل دنبال فندک گشت تازه متوجه شد ماجرا اصلا به کمر و دکتر حکیمی و غروب واین چیزها مربوط نمی شود اصل قضیه در واقع این این بود که یارو راست راستی گفته بود اسمش اختر است.

داستان خواندنی و جالب

داستان خواندنی و جالب

داستان خواندنی و جالب

داستان خواندنی و جالب

حالا دکتر فنونی نشسته بود روی توالت فرنگی و داشت به شورت چهارخانه اش که لای دوپایش کمی بالاتر از قوزکها باز مانده بود نگاه می کرد .و پکی هم به سیگارش می زد. و همانطور به پیغام گیر تلفنش هم گوش می داد که بعد از ضبط صدای نکره ی صارمی و خنده های نچسبش حالا صدای جاسمی را ضبط می کرد که داشت به رفیقش توصیه می کرد همین امشب تا تنور داغه بچسباند و و خانه اش را از این حالت سوت و کور بیرون بیاورد و اخر عمری سرو سامانی به خودش بدهد.

یبوست مشکل همیشگی دکتر فنونی بود که معمولا با انجیر خیس درمان می شد با اینهمه آن روز و روز قبلش قضایا انقدر پیچ در پیچ شده بود که قایده ی انجیر خوردن از سر دکتر افتاده بود و حالا نیم ساعتی داشت داخل دستشویی عرق می ریخت و به صارمی و هرچه بدترش فحش می داد و پشکل می انداخت. ولی داستان تازه داشت شروع میشد …آقای فنونی بعد از کمی تلاش بلند شد. خواست لباسش را بالا بکشد و کمر راست کند و دست و رویی به آب صفا بدهد و عرقی بشوید که ناگهان فریاد و فغانش همراه خنده های صیفی که تازه داشت پیغام می گذاشت به آسمان رفت و با اینکه چند فحش ناموسی هم نثار روح مادرآقای صیفی شد اما کمر آقای دکتر فنونی دیگر راست نشد که نشد.این شد که تا بیاید و آهسته آهسته دست به دیوار و تاتی تاتی کنان بیاید و بیفتد روی کاناپه و سیم تلفن را از پشت مبل در بیاورد و با زور بکشد بیرون مهمان عزیز هم زنگ در را زده بود و دسنه گل زنبقی به دست پله ها را لابد با چه خیالات رمانتیکی دوتایکی امده بود بالا و مثل فرشته ی محبت بالای سر آقای فنونی ظاهر شده بود. هرچند که آقای فنونی هنوز فریادش به آسمان بود و به خودمی پیچید اما از همان یکی دوتا نگاه اول فهمید که اخترکیست…آنهم نه از روی خال لب و رنگ چشم و چروکهای ظریف و کم رنگ دورچشمش بلکه درست وقتی اختر پشت کرد و رفت لیوانی آب از داخل یخچال بردارد. درست همان موقع. بله متاسفانه اقای فنونی علی رغم همه ی الدروم بولدروم هایش دانست که ته دلش انگار واقعا منتظر قراری عاشقانه بوده و نه دیدن زنی که او را تنها از لنبر هایش و طرز راه رفتنش بتواند تشخیص بدهد و یک چیزهایی هم از یکی از کشیک های بی پایان شبانه یادش بیاورد . خلاصه ناامیدی بر درد اضافه شد و فریادها شدت گرفت و کاردانی پرستار و سرعت خوب امبولانس اورژانس و صمیمیت دکتر حکیمی و سرعت عملش در رفاقت دکتر را به اتاق عمل کشاند و بستری شدن و نوشیدن آب پرتغال و چه و چه از دست اختر …که حالا دیگر پرستاری کارآزموده بود.

داستان خواندنی و جالب

داستان خواندنی و جالب

داستان خواندنی و جالب

داستان خواندنی و جالب

اصل ماجرا این بود و این طوری شد که حالا اختر هم به جمع دوستان پیوسته و گاهی که دوستان دور هم جمع می شوند و برگی بازی می کنند و پیکی می زنند و کر کری ای می خوانند ..اختر هم بساط مزه و میوه و چه و چه را آماده می کند و کناری می نشیند به بافتن بافتنی برای این خواهر زاده و وآن برادرزاده و گاهی که براثر شروع دوران یایسگی گر می گیرد و صورتش قرمز می شود و آتش به جانش می افتد هر چهار دکتر زنان با خاکشیر و آبلیمو حالش را جا می آورند. گاهی فنونی حتی اگر چله ی زمستان هم باشد پنجره ی اتاق خوابش را باز می کند تا هوای تازه ای داخل بیاید و حال اختر هم به قول ادبا به شود اینجور وقتهاست که می بیند دخترک چشم فندقی هنوز کنار تیر چراغ برق ایستاده و به نیمکت پارک روبه روی خانه خیره مانده و تا می آید برگردد برای دوستانش قصه ی این دختر چشم فندقی را تعریف کند خنده اش می گیرد . دستی به کمرش می زند و می گوید ای ای ای !

و اینجور وقتها بقیه هم بی خبر از اصل ماجرا با او دم می گیرند که: هی ! هی ! هی …و این صداها حال اختر را عجیب خوب می کند.

مطالب مرتبط

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.