داستان جالب رابطه ی پدر و مادر با فرزند دخترشان

داستان جالب

داستان جالب رابطه ی پدر و مادر با دختر خیلی خوشگل حتما بخونید طبق معمول هم نظر لطفا یادتون نره و از این داستان جالب لذت کامل را ببرید

 

در اولين روز عروسى ، زن و شوهري توافق کردند  که  در را روي  هيچ کس  باز نکنند .
ابتدا پدر و مادر پسر آمدند . زن  و شوهر نگاهي به هم ديگر انداختن؛ اما چون از قبل توافق کرده بودند هيچ کدام در را باز نکرد . ساعتى بعد پدر و مادر دختر آمدند. زن و شوهر نگاهي به همديگر کردند؛ اشک در چشمان زن جمع شده بود و در اين حال گفت: نمي توانم ببينم که پدر و مادرم پشت در باشند و در را رويشان باز نکنيم. شوهر چيزي نگفت و در را برايشان گشود. اما اين موضوع را پيش خودش نگه داشت.
سالها گذشت خداوند به آنها چهار پسر داد پنجمين فرزندشان دختر بود براي تولد اين فرزاند، پدر بسيار شادي کرد و چند گوسفند سر بريد و مهماني مفصلي داد. مردم متعجبانه از او پرسيدند علت اين همه شادي و مهماني چيست؟ به سادگي جواب داد: اين همان کسي که در آينده در را به رويم باز خواهد کرد…..

 

شعر زیبا و عاشقانه 

بعضی آدمهــــــا یهـو میــان . . . ! یهـو زندگیـتـــــو قشنگ میکنن . . . !یهـو میشن همــــــه ی دلخـوشیت . . . !یهـو میشن دلیـل خنــــــده هات . . . !یهـو میشن دلیل نفس کشیــــدنت . . . !… … … … بـعــــد همینجـوری یهـو میــــــرن . . . !یهـو گنـــــــــــد میـزنن بـه آرزوهــــات . . . !یهـو میشن دلیل همــــــــه ی غصــه هات و همـــــــه ی اشکات . . . !یهـو میشن سبب بالا نیـــومدن نفسـت . . . !نمیدونم چرا یهو دلم گرفـــت….

گله ام بر مانداب سینه
انبوه انبوه لخته می شود…

دیوار دیوار دلتنگی بر مسیر نگاهم چیده است

بیچاره نفس!
که دمش در سیاهچاله ی گلو جان می دهد

بیچاره چشمان!
چشم به راه پر کشیدند…

خوش بحالم که دلم باتو شد و تنها نیست
یا که مشغول و گرفتار غم فردا نیست
روزهایم همه درگیر کسالت بودند
حال ، هستی تو و یک لحظه غمی حتی نیست
با تو و مال تو بودن … چه بخواهم جز این
چشم من در پی چیزی دگر از دنیا نیست
همه ذرات وجودم متبلور شده اند
از کرامات تو ای عشق، کسی چون ما نیست

 

مطالب مرتبط

1 نظر

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.