داستان ترسناک جدید نیمه اول دی ماه93 در کافه جوک

داستان ترسناک جدید نیمه اول دی ماه93 در کافه جوک
داستان ترسناک جدید نیمه اول دی ماه93 در کافه جوک

داستان ترسناک

داستان ترسناک جدید نیمه اول دی ماه93 در کافه جوک

داستان ترسناک

داستان ترسناک

داستان ترسناک
داستان ترسناک

داستان ترسناک

اتاق شماره 13

آخرهاي بعد از ظهر يك روز جمعه بود ، و “رزا “ كه تازگي ها، با خانواده اش به “ديتون” نقل مكان كرده بودند براي ثبت نام وارد دبيرستان جديدش شد. مدرسه بزرگ قديمي ، خشك و بيروح به نظر مي آمد . پيچكهاي چسبان ، كه بر لبه هاي بام رشد كرده بود بين پنجره ها و خشتهاي پوسيده ديوارها، جدايي انداخته بود . آت آشغالها و ته سيگارها ، سطح باغچه هاي محصور محوطه را, پوشانده بود. هيچ دانش آموزي در حياط به چشم نمي خورد . و راهروهاي داخل دبيرستان نيز خلوت و تقريباً همه ي كلاسها خالي بود. اما هنوز دفترداران ، سر كارشان بودند. كارمند زن ميانسالي به او کمک كرد تا فرمهاي ثبت نام را پر كند، و چندي نگذشت كه از چاپگر رايانه ، فرم چاپي جدول برنامه كلاسي را تحويلش داد.

– ” اينو گمش نكن” اين را زن به او خاطر نشان كرد و ادامه داد :
– شماره ي كلاست 12 است، اولين كلاست همين جاست كه در ضمن سالن اجتماعات و حضور و غياب نيز هست.”

“رزا “ از او تشكر كرده و دفتر را ترك كرد. با خود انديشيد :
دوست دارم بفهمم اين كلاس شماره ي 12 چگونه جايي است. همان جايي كه دوشنبه آينده بايد به اندازه كافي عجله كنم تا به خاطر غيبت و تأخير، در آنجا مورد مؤاخذه قرار نگيرم .

در راهروهاي خلوت شروع به پرسه زني كرد و صداي تلق تلق گامهايش، بر سنگفرشِ تهِ راهرو منعكس مي شد .سر انجام، در آخرين نقطه سالن, مقابل كلاسي كه شماره 12 زير دريچه آن, چاپ شده بود، توقف کرد. براي لحظه اي از شيشه ي دريچه، داخل كلاس خالي را با دقت نگاه كرد .كلاس در طرف آفتاب گير ساختمان، قرار نگرفته بود اما به خاطر پنجره هاي زيادش ،به اندازه كافي روشن بود.با خودش گفت : اگر بتوانم نيمكتي در عقب كلاس براي خودم دست و پا كنم, خيلي خوب مي شود

رويش را كه از كلاس 12 برگرداند,متوجه نور آفتاب شد كه بر يكي از اتاقهاي راهرو, پخش شده بود . شماره ى 13 به صورت چاپي روي در خود نمايي مي كرد. چند گام جلو رفت و داخل را نگاه كرد ميز معلم, ميان او و روشني پنجره فاصله ايجاد كرده بود. مردي روي ميز قوز كرده بود، ظاهراً داشت اوراقي را نمره گذاري مي كرد. به روشني نميتوانست مرد را ببيند. مرد يك وري بود و نوري كه از پشت سرش مي تابيد, طرح كلي از او به دست نمي داد. انگار نيمرخش در سايه اي سياه قرار داشت “ُرزا “ اصلاً نمي توانست ويژگي هاي صورتش را تشخيص دهد اما چيزي كه مشخص بود اين بود كه روي ورقه ها متمركز شده و داشت به آنها نمره مي داد .ناگهان, سرش را به طور غير منتظره اي برگرداند . اين حركت “ُرزا “ را غافلگير كرد و در جا خشكش زد ، و همچنان به آن طرح تاريك, كه فكر مي كرد صورت مرد است خيره ماند. نميتوانست چشمهايش را ببيند. فوراً از جلوي در كنار رفت چنين انگاشت كه شايد خطاي ديد, بوده است .شايد او بيرون را نگاه مي كرده و من فكر كرده ام به طرف من چرخيده است. نگاه آخر را به در شماره 13 انداخت و مي خواست آنجا را ترك كند همين كه رويش را بر گرداند با پيرمردي كه در سكوت كامل به سمتش مي آمد بر خورد كرد.مرد مسن ,لباس كار خرمايي رنگي به تن داشت و بالاي جيب پيراهنش , كلمه ى “سرايدار” دوخته شده بود. در يك دستش چوب زمين شوي رنگ و رو رفته اي بود و در دست ديگرش, يك دسته ورقه يادداشت.

در حالي كه با چشمهاي كبود گودش به دختر خيره شده بود گفت :
– كنار اين اتاق نپلكيد!

“رزا “ بدون اينكه پشت سرش را نگاه كند با عجله به سمت پايين راهرو به راه افتاد. با واقعه ي اعجاب آوري روبرو شده بود.

دوشنبه ى موعود فرا رسيد و رزا اين واقعه را از ياد برد. حالا او داشت با دوست و هم محله اي اش “ مرسدس “ , به سمت مدرسه مي رفت.

– اولين كلاس من در اتاق شماره 12 تشكيل مي شود وقتي براي ثبت نام رفته بودم سر و گوشي آنجا آب دادم.

– اون اتاق خانم “پريبل” است. آدم بسيار كوشايي است.

داستان ترسناک

– من كه اونو اونجا نديدم اما معلمي در اتاق شماره 13, و يك ماجراي عجيب …

“ مرسدس “ حرفش را قطع كرد
– اصلاً اتاقي به اين شماره وجود ندارد

“ ُرزا “ تاكيد كرد
-ولي من با چشم خودم شماره 13 را روي در اتاق ديدم

– اشتباه مي كني به دلايل آشكاري , هيچ اتاقي با شماره 13 وجود ندارد

“ ُرزا “ انديشيد:
چه دلايل آشكاري !؟شايد به اين دليل كه اعتقاد بر اين است كه شماره 13 بد يمن است ؟اما اين عقيده حالا قديمي شده است.

“ ُرزا “ حرفش را پي گرفت :
پس از مدتي مرد سرايداري پيدايش شد. آدمي جا افتاده و كاملاً مسن . به من گفت كه ديگر جلوي آن اتاق نپلكم

“ مرسدس “ با صداي بلند در حالي كه مي خنديد گفت :
اين حرفها شبيه حرفهاي پيترز پير است . او يك خل و چل به تمام معنا است سال قبل به اين دليل كه به دانش آموزان گفته بود روحي در مدرسه وجود دارد كه به اوراق امتحاني نمره مي دهد و اگر شما كارتان را درست انجام ندهيد روح به سراغتان خواهد آمد ، رفت وآمدش را به مدرسه محدود كردند، پيترز پير ادعا مي كرد كه اين وظيفه را به روح خودش محول كرده است.

“مرسدس ” پس از گفتن اين جملات , به طرز تمسخر آميزي خنده سر داد .اما نيم لبخندي هم بر لبان “رزا “ نيامد.

“ مرسدس “ ادامه داد :
– از وقتي كه مدرسه ساخته شده است پيترز آنجا بوده است. پيترز پير ,ديگر حالا گوشه گيري اختيار كرده است جداي ديوانه بودنش, او الان بايد 80, 90 سال داشته باشد در ضمن قلبش هم بيمار است . چند ماه پيش , به گروه نجات ,تلفن زده بودند كه بيايند او را به هوش بياورند

همچنان كه “ مرسدس “ به گفته هايش ادامه مي داد احساس بدي , به “رزا “ دست داده بود و مو بر تنش راست شده بود وقتي به مشاهداتش در اتاق شماره 13 و رويارويي اش با آن سرايدار پير فكر مي كرد , اروح و اشباح در نظرش ,متجسم مي شدند. اين وقايع برايش خيلي نامأنوس بود ديگر كاملاً مطمئن شده بود كه اين قضايا حقيقت داشته است. همين كه به مدرسه رسيدند از “ مرسدس “ جدا شد و با عجله به سمت كلاس درسش دويد.. حالا راهروها شلوغ و پر جنب جوش بود. وقتي به قسمتي كه اتاق شماره 12 در آنجا قرار داشت رسيد به خاطر جمعيت متراكم دانش آموزان , در سالن جاي سوزن انداختن نبود همين كه داشت راهش را به سمت كلاسش كج مي كرد نگاهي يه سرتاسر سالن انداخت دانش آموزان ديگر جلوي ديدش را سد كرده بودند اما او مي توانست در اتاق شماره 13 را ببيند. با يك حركت ناگهاني تغيير مسير داد و به جاي اينكه به سمت كلاس خودش برود به سمت آن در حركت كرد.

حالا مسير خلوت شده بود و تنها چند يارد ميان او و در, فاصله بود “رزا” مات و مبهوت خيره مانده بود. هيچ شماره اي بر در ديده نمي شد! همچنين شيشه ى آن از داخل سياه شده بود. ديدن داخل اتاق كاملاً غير ممكن بود. به نظر مي رسيد كه قلب “رزا” تند تند شروع به زدن كرده است. با عصبانيت چشمهايش را روي هم گذاشت و سپس دستگيره ي در آزمايش كرد در باز نمي شد . قفل بود.

– اينجا فقط انباري است نمي توانيد داخل شويد
اين را پسري كه از آنجا در حال عبور بود به او خاطر نشان كرد .

“رزا” درمانده و ملول به در بي عنوان, خيره مانده و حيرت كرده بود .
– چه بايد بكنم ؟

داستان ترسناک

كمي احساس ترس مي كرد .برگشت و به سمت اتاق شماره 12 به راه افتاد.به نفس نفس افتاده بود در قسمت انتهاي سالن , همان سرايدار پير “پيترز” ايستاده بود و چشمهاي نافذ سياهش را به او دوخته بود.عجيب بود كه مثل دفعه قبل , خصمانه به نظر نمي رسيد اما تشويش انگيز بود چينهاي عميق صورت كبود مرگ بارش , رعشه سردي به اندام او انداخته بود به سرعت، وارد اتاق شماره 12 شد و خودش را روي اولين نيمكت خالي يله داد.

“رزا “ بقيه روز را از رفتن به آن قسمت مدرسه كه اتاق شماره دوازده در آن قرار داشت اجتناب كرد. اما پس خوردن زنگ پاياني مدرسه , او مجبور بود حدود نيم ساعتي را با معلم ساعت ششم اش به بحث در مورد تكاليفي كه قرار بود به او محول شود , بگذراند. ناخواسته , به سمت آن راهروي وحشتناك كشانده شد. مثل اينكه نيرويي عظيم تر از ترس , مجبورش مي كرد برود. با هر قدمي كه بر مي داشت بر ترس و وحشتش افزوده مي شد راهروها حالا خلوت بودند و او كاملاً تنها بود. وقتي تا انتهاي سالن پيش رفت ناگهان “پيترز”, همان سرايدار پير پيدايش شد و حلوى او به زمين افتاد. زمين شويش به يك طرف و كاغذهاي دستش, به سمت ديگري پرت شد.

“ رزا “ ,عجولانه و در يك حركت واكنشي, و بدون آنكه بداند چه مي كند دولا شد و شروع به جمع كردن كاغذها كرد.
ناگهان سرايدار پير مچ دستش را گرفت. ” رزا “ با يك جيغ , به صورتش نگاه كرد. چشمهاي سياه پيرمرد , باز بود و به كاغذهايي كه او جمع آوري كرده بود مي نگريست. سپس چشمانش را به آرامي براي رساندن پيامي به سمت او چرخاند به نظر مي رسيد كه مي گويد: :
ميدانى که چکار بايد بکنى!

ناگهان چشمانش را به سمت ديگر چرخاند. چشمهاي پيرمرد بسته شد و لبهايش نفس مرگ كشيد. “ رزا “ به دست ديگر پيرمرد نگاه كرد و متوجه كليدي زير آن شد. در حالي كه انگشتانش مي لرزيد آن را برداشت و برچسب آن را خواند:
اتاق شماره13

داستان ترسناک

داستان ترسناک
داستان ترسناک

داستان ترسناک

داستان ترسناک

داستان ترسناک

داستان ترسناک

داستان ترسناک

مطالب مرتبط

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.