اعتراف های خیلی خیلی خنده دار

اعتراف میکنم
اعتراف میکنم

من موندم این نماینده مجلس که سریال فتیله رودیده… اولا با این همه سن

وسالش چطور نشسته پای این برنامه …بعدشم اون واقعا کارای مهمتری
نداشته انجام بده …ناسلامتی نماینده مجلس بوده..
والا بوخودا..

…………………….. …………………………………………

اعتراف میکنم من هنوزم ک هنوزه بعد از این همه مدت ک از پخش سریال تنهایی لیلا میگذره بازم بستنی عروسکی میبینم با اون کاکائو رو سرش یاد کتی میوفتم تو تنهایی لیلا با اون کلاهش
.
.
.
انصافا شبیه هم نیستن؟!؟!؟!؟
عایا؟؟؟؟

…………………………………………………………….

اعتراف میکنم ابتدایی که میخوندم مبصر کلاس بودم از بچه ها پول و خوراکی میگرفتم میفرستادمشون آب بخورن… یه روز هیچکدوم از بچه ها رو نفرستادم( آخه مدیرمون بهم گفته بود کسی رو بیرون نفرس) معلممون که اومد سر کلاس همه بچه از معلم اجازه گرفتن برن آب بخورن ( ینی یه ساعت آب نخورن نمیشه ) معلممون هم دید بیشتر بچه ها اجازه میگیرن گفت چرا زنگ تفریح نرفتید بچه هام اومدن منو لو دادن معلمم منو از سمتم( سمت نبود که زورگویی بود) اخراج کرد
از همه اون بچه ها معذرت میخوام:-)

………………………………………………………………….

یه بارم خواستیم مث این آشپزای تلویزیون , یه دستی تخم مرغو بشکونم تو غذا…
یه دستی تخم مرغو پودر کردم تو غذا !

…………………………………………………………………

اعتراف میکنم بچه که بودم فکر میکردم
این مورچه طلایی کوچیکا خارجین 🙂
اوا !

جدی جدی خارجین ؟!! O_o

……………………………………………………………

اعتراف میکنم برعکس همه ی دخترا که کلی خودشون رو آرایش میکنن و مدل مو درست میکنن و بعد از خودشون عکس میگیرن که چند تا عکس خوشگل از خودشون تو گوشیشون داشته باشن، من قیافمو در حالت های مختلف شبیه منگلا میکنم بعد از خودم عکس میگیرم!!
میتونین منگلیمو به طور تقریبی تخمین بزنین؟؟

……………………………………………………………….

اعتراف میکنم بچه که بودم خیال میکردم از اتاقم که برم بیرون وسایل اتاقم جون میگیرن و راه میرن و حرف میزنن.
چندبار هم سعی کردم بی هوا در اتاقو باز کنم تا مچشونو بگیرم اما لامصبا خیلی فرز بودن.
هنوز که هنوزه نتونستم مچشونو بگیرم :

……………………………………………………………..

امروز صبح داشتم ظرفای دیشب رو می شستم (نگید واستون پیش نیومده ظرفاتون بمونه که دلگیر میشم‏)‏
وقتی تموم شد در کمال آرامش یادم افتاد که ما اصن دیشب شام درست نکردیم‏!‏ اصن خونه نبودیم‏!‏
ینی اون جن چشم قرمزه….
اینجا….
خونه ما…..
شام.‏….

……………………………………………………………….

اعتراف میکنم بچه که بودم پدر مادرم هر موقع حواسشون نبود جلو من حرف زشتی میزدن میگفتن “فرانسوی حرف زدیم”



خلاصه اینطوری بود ک تو دبستان معلممون پرسید کسی زبون دیگه ای بجز فارسی بلده؟ منم هرچی کلمه فرانسوی بلد بودم گفتم…

پَ چی؟ ما انقد دوستدار ادبیات بودیم که نگو!!!

…………………………………………………………………..

اعتراف می کنم مادر بزرگ من هر روز شیش بار زنگ می زنه و میپرسه:
مامانت چیکار میکنه…؟ بابات چیکار میکنه…؟
یا اگه بیرون باشن میگه کجا رفتن؟ کی بر می گردن؟
و بعد از اینکه جوابشو بگیره هم بدون خداحافظی قطع میکنه…!!!
تازه خیلی لطف کنه که سلام کنه!!!!!!!!! ^__^

…………………………………………………………………

اقا،اغا،اغو اعتراف میکنم بچه که بودم(10-11ساله)با خواهر کوچکم از اون جوجه رنگیا خریدیم جوجه ی خواهرم همش مال منو ازیت میکرد.منم حرصم گرفته بود.به علاوه اون چن ساعتی که تنها با جوجه خودم نشستم و در گوشش از دفاع شخصی و شجاعت و بررسی روانشناسی این مسایل و اینکه باید قهرمان بشه گفتم همه این مدت هم جوجه تو دستام بود و با دقت به حرفام گوش میداد شروع کردم به تمرین عملی با جوجه عزیز و با الگوبرداری از شخصیتهای کارتونی که با تلاش و تمرین موفق میشدند،جهت قوی نمودن جوجه عزیز میبردم رو 10 12 تا پله بعد هلش میدادم که به خیال خودم قوی و زرنگ بشه و محکم لگدش میزدم و مشت و این تمرینات جند ساعتی طول کشید.فقط نمیدونم چرا جوجه قشنگم فردا که بیدار شدم هلاک شده بود.

مطالب مرتبط

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.